توضیحات پایانی درس های ادبیّات فارسی سوم انسانی
1) خداوندی که در ذاتش علل نیست : خداوندی که علّت العلل است ؛ خداوندی که ضعف و بیماری به وجود او راه نمی یابد.
2) نه در ایوان قربش وهم را بار : اهتمام و هوشمندی انسان ها هرگز او را در نخواهد یافت. بر گرفته از جمله ی مشهور امیر مؤمنان : « لایدرکه بُعد الهمم و لا یناله غوص الفطن »
3) ز ادنایش به « او ادنی » رسانده : خداوند او (پیامبر) را از پایین ترین رتبه و درجه به بالاترین مقام رسانید. « او ادنی » اشاره است به آیات معر اج از سوره ی والنّجم : ... فکان قاب قوسین او ادنی ( پس او به فاصله ی دو کمان یا کم تر به قرب الهی رسید. آیه ی 29 )
4) « کریم اسّجایا جمیل الشّیم نبیُّ البرایا شفیع الاُمم » : او (پیامبر) دارای خوی های نیک و عادات پسندیده است. پیامبر خداست بر امّت و شفاعت کننده ی گروه های مردم است.
6) یتیمی که نکرده قرآن درست کُتُب خانه ی چند ملّت بشست : پیامبری که هنوز وحی بر او تمام نشده بود، با رسالت خود، آثار همه ی ادیان را منسوخ کرد.
7) چو عزمش برآهِخت شنشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم : چون تصمیسم به انذار مشرکان گرفت، با معجزهی خود ماه را به دو نیم کرد؛ مصراع دوم اشاره است به شقّ القمر : شکافتن ماه که از معجزات پیغمبر اسلام در برابر در خواست منکران است. سوره ی قمر آیه ی 1 : اقتربت الساعه و انشقّ القمر ؛ آن ساعت نزدیک آمد و ماه آسمان شکافته شد.
8) تزلزل در ایوان کسرا فتاد : ایوان کسرا شکاف برداشت. ( یعنی در قدرت ساسانیان خلل راه یافت.)
ایوان مداین، کاخ بزرگ ساسانیان در تیسفون که بخشی از آن هنوز باقی است. در روایات آمده است که هنگام تولّد پیامبر اسلام حوادثی روی داد و از آن جمله، شکاف برداشتن ایوان کسرا بود.
9) « بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام » حامل وحی: جبرئیل امین
سالار بیت الحرام : پیامبر اکرم(ص)
10) علیک السّلام ای نبیّ الوری ؛ نبیّ الوری : پیامبر و فرستاده ی خدا بر مردم ( وَری : مردم )
11) به بدها دل دیو رنجور دار : بدی را بر اهریمن روا دار و با او پیکار کن (نه با من)
12) به مردی مکن باد را در قفس ؛ باد در قفس کردن : کنایه از کار بیهوده کردن
13) جهان پیش چشمش چو یک بیشه شد : دنیا پیش چشمانش تاریک شد.
14) دو کار است هر دو به نفرین و بد گزاینده رسمی نوآیین و بد : این هر دو کار، نامبارک و نفرین شده و بدعت هایی زشت و زیانمندند.
15) تنت بر تک رخش مهمان کنم به گرز و به کوپال درمان کنم : پیکرت را مهمان سمّ رخش می کنم ( با رخش برجنازه ات می تازم ) تن تو را با گرز و کوپال درمان می کنم ( بدین گونه مرض جنگ طلبی تو را درمان می کنم )
16) ببینی تو فردا سنان مرا همان گرد کرده عِنان مرا ؛ عنان گرد کردن : کنایه از آماده شدن برای حمله و حرکت است.
17) نگهبان تن کرد بر گبر، ببر : رستم برای حفظ تن خویش علاوه بر گبر (نوعی زره) ببر بیان (زره مخصوص) را نیز پوشید.
18) چو مانده شد از کار، رخش و سوار یکی چاره سازید بیچاره وار ؛ چاره سازید : چاره ساخت.
سازیدن به معنی ساختن به کار رفته است.
19) چنین با خداوند بیگانه شد : رخش رخمی از خداوند (صاحب) خود جدا شد.
20) زمانه برد راست آن را به چشم بدان گه که باشد دلت پر ز خشم : آن گاه که با دلی خشمگین به این کار می پردازی، اجل و تقدیر تیر تو را راست به چشم اسفندیار می برد.
21) ز نیرنگ زالی بدین سان درست ؛ در این مصراع درست یعنی : سالم و زنده
22) بترس از جهان دار یزدان پاک خرد را مکن با دل انهدر مَغاک : از خدای پاک که جهان هستی در پنجه ی قدرت اوست، بترس و عقل و احساس خود را تباه نکن ( بر خلاف عقل و احساس خود عمل نکن ) این بیت به گونه ای دیگر نیز معنی می شود : مگذار احساس تو عقل و خردت را به خاک بسپرد.
22) پی پورش و نام و ننگ آمدم : من برای حفظ آبرو و عذر خواهی آمده ام.
23) تفحّص کار دزدان و بحث احوال طرّاران کردی : در این جا «بحث» به معنی جسجو و کاوش است.
24) هرکجا سراقه ای کردندی؛ سراقه: شکل دیگری از کلمه ی«سرقت»است که امروزه به کار نمی رود.
25) پای در میان نهادی و پی بیرون بردی : « پی بیرون بردن » : کنایه از کشف و شناسایی است.
26) شمعکی خرد با مفاتیح که برای گشادن در دکّان معد بود : مفاتیح جمع مفتاح به معنی کلید است و در این جا منظور دسته کلیدی برای باز کردن در است.
27) برفروز که مرا در دکّان مهی هست : روشن کن زیرا در دکّان برایم کار مهمّی پیش آمده است.
28) فرا پیش نهاد : در مقابل خود قرار داد.
29) محاسبه ای می کند : مشغول حساب و کتاب است.
30) قراضه ای بدو داد : قراضه : به معنی خرده سکّه ی طلا و نقره است؛ در اینجا به معنی مبلغ اندک
31) در اخراجات خود صرف کن : اخراجات ( در این جا ) مخارج زندگی.
32) او را به غرفه ای برداز شط دور، مُلاقیِ صحرا : مُلاقی : دیدارکننده؛ در این جا به معنی روبرو
33) بزّاز قفل را حیله کرد تا بگشاد : بزّاز بسیار کوشید تا قفل را باز کرد.
34) نمرود منادی فرمود که بروید هیزم آورید سوختن ابراهیم را : منادی فرمود : فرمان داد؛ اعلام کرد. توضیح آن که نمرود برای آن که همه ی مردم را در گناه سوزاندن ابراهیم سهیم کند، ندا در داد که هرکس پشته ای هیزم فراهم سازد.
35) او خدایان شما را پاره کرده است : « پاره کرده است » : شکسته است.
36) گویند آتش افروختن بدان بود : « بدان بود » : به آن سبب بود.
37) ابراهیم را بازداشته بودند : ابراهیم را زندانی کرده بودند.
38) با خداوند وی(ابراهیم) بسازم : با خدای ابراهیم سازگاری کنم و با او دشمنی نداشته باشم.
39) به سر قصه شد : به سر قصه خواهم شد؛ به سر قصه برخواهم گشت.
40) هر چند مرا از وی بد آمد: اگر چه از وی به من جفا و آسیب رسید؛ هرچند او به من بدی کرد.
41) وَ لا تَبدیلَ لِخَقلِ الله: برای آفرینش خدا دگرگونی نیست.
42) همیشه چشم نهاده بودی : همواره مراقب بود؛ چشم نهادن: مراقب بودن.
43) آن چاکر را لت زدی: « لت زدی » : سیلی می زد، لگد مال می کرد؛ لت زدن: سیلی زدن؛ در این جا کنایه از آسیب رساندن.
44) فروگرفتی: لطمه می زد، بازداشت می کرد؛ فرو گرفتن : بازداشت کردن، از کار برکنار کردن، بیچاره کردن.
45) و اگر کرد، دید و چشید : مرجع هر سه فعل بوسهل زوزنی است. بوسهل اگر چنین کارهایی کرد، به سزای اعمال خود رسید.
46) جز استادم که وی را فرو نتوانست برد : در این جا مراد از « استادش » بونصر مشکان، رئیس دیوان رسایل است.
47) جز استادم که وی را فرو نتوانست برد : جز استادم( بونصر مشکان) که نتوانست به او آسیبی بزند.
48) بی آن که مخدوم خود را خیانتی کرد : خیانتی بکند.
49) دل این سطان مسعود را نگاه داشت : مطابق میل او رفتار کرد؛ دل کسی را نگه داشتن: مطابق میل کسی رفتار کردن.
50) حال حسنک دیگر بود : روش حنک غیر از روش بونصر مشکان بود.
51) برهوای امیر محمّد و نگاه داشت دل محمود این خداوند زاده را بیازرد : خداوند زاده به معنی: شاهزاده و در این جا منظور « سلطان مسعود » است.
52) چیزها کرد و گفت که اکفا آن را احتمال نکنند : تحمّل نکنند؛ احتمال کردن: تحمّل کردن.
53) فضل جای دیگر نشیند : حساب فضل و دانش جداست.
54) امیرت را بگو که من آن چه کنم به فرمان خداوند خود کنم : امیر: سلطان مسعود، خداوند: سلطان محمود.
55) لاجرم چون سلطان پادشاه شد : سلطان مسعود
56) این مرد بر مرکب چوبین نشست : کنایه از این است که به دار آویخته شد؛ مرکب چوبین کنایه از تابوت هم هست.
57) بوسهل و غیر بوسهل در این کیستند : چه کاره هستند.
58) بو سهل گفت: « حجّت بزرگ تر که مرد قرمطی است و خلعت مصریان استد تا امیرالمؤمنین، القادر بالله، بیازرد : آزرده شد.
59) نامه از امیر محمود بازگرفت : نامه نگاری و مکاتبه با امیر محمود را قطع کرد.
60) من در ایستادم : در ایستادن در این جا یعنی آغاز کردن.
61) خلیفه را به دل آمدن که مگر امیر محمود فرموده است : همانا، بی تردید، قید تأکید.
62) اگر به راه بادیه آمدی در خون آن همه خلق شدی؟ : در این جا صحرای عربستان مورد نظر است.
63) و لکن خلیفه را چند گونه صورت کردند. : گزارش دادند.
64) تا نیک آزار گرفت : رنجیده خاطر شد. آزار گرفتن: رنجیده خاطر شدن.
65) و از جای بشد : ناراحت و خشمگین شد؛ از جای بشدن: ناراحت و خشمگین شدن.
66) امیر ماضی چنان که لجوجی و ضُجرَت او بود : سلطان محمود
67) آن چه یافته آید و درست گردد بر دار می کشند : ثابت شود.
68) امیر محمود فرمان یافت : مُرد.
69) قضات بلخ و اشراف و علما و فقها و معَدِّلان و مُزَکّیان همه آنجا حاضر بودند : کسانی که در محضر قاضی برای تصدیق گفتار مدّعیان و شهود حاضر می شدند.
70) چون این کوکبه راست شد : آماده شد.
71) یک ساعت ببود، حسنک پیدا آمد بی بند : طول کشید.
72) دستاری نشابوری مالیده : مستعمل(کارکرده) و در مورد موی سر یعنی مرتّب کرده.
73) تا نزدیک نماز پیشین بماند : نماز ظهر
74) خواجه بوسهل را بر این که آورد که آب خود ببرد : برانگیخت، واداشت؛ آوردن: برانگیختن.
75) برخاست نه تمام و برخویشتن می ژکید : آهسته از روی خشم سخن می گفت؛ غرغر می کرد.
76) بوسهل را طاقت برسید : تاب و تحمّل بوسهل تمام شد.
77) این خواجه که مرا این گوید مرا شعر گفته است : برای من مدیحه گفته است.
78) بوسهل را صفرا بجنبید : بوسهل خشمگین شد؛ جنبیدنِ صفرا: خشمگین شدن.
79) این مرد پنج و شش ماه است تا در دست شماست : حرف ربط، به معنی که
80) عَلَی الرَّسمِ فی اَمثالِها : چنان که در نظایر آن مرسوم است.
81) در باب خواجه ژاژ می خاییدم : سخنان بیهوده می گفتم؛ ژاژ خاییدن: سخنان بیهوده گفتن.
82) به ستم وزارت مرا دادند و نه جای من بود : وزارت را به ناحق و به زور به من دادند.
83) خداوند کریم مرا فرو نگذارد : رها نکند؛ فرو گذاشتن: رها کردن.
84) امیر، بوسهل را بخواند و نیک بمالید : گوش مالی داد، سرزنش کرد؛ مالیدن: گوش مالی دادن.
85) بیش چنین سهو نیفتد : دیگر چنین اشتباهی رخ نمی دهد.
86) دو مرد پیک راست کردند با جامه ی پیکان که از بغداد آمدند : دو مرد را به شکل و شمایل قاصد و رسول آراستند و چنین وانمود کردند که آن ها از بغداد آمدند.
87) نَعوذُ بِاللهِ مِن قَضاءِ السُّوء : از پیشامد بد به خدا پناه می برم.
88) آواز دادند که سنگ دهید : با سنگ بزنید؛ سنگ بیندازید. دهید : بزنید
89) خبه کرده : خفه کرده
90) چنان که اثری نماند تا به دستوری فروگرفتند : پایین آوردند.
91) او را فرزندان در رسیدند : بزرگ شدند، رشد کردند.
92) هر که از این چهار خصلت یکی را مهمل گذارد : رها کند، بی اعتنایی کند.
93) پسرانِ بازرگان عِظَت پدر بشنودند و منافع آن نیکو بشناخت : بشناختند، حذف شناسه ی«ند» به قرینه ی لفظی.
94) حالی طاقت حرکت نداشت : فوراً ، در آن حال، در آن لحظه.
95) مزدور یک روز ببود، ملول گشت : خسته و درمانده شد.
96) شنزبه را به مدّت، انتعاشی حاصل آمد : در طول زمان، به مرور زمان.
97) خویشتن را بر شیر عرضه کنم : خودم را به شیر نشان دهم.
98) منتظر می باشم تا کاری افتد : کاری پیش آید؛ فرمانی صادر شود. به کنایه یعنی در خدمت هستم.
99) شیر فرمود که این جا مقام کن که شفقت و اکرام و مبرّت و انعام ما نصیبی تمام یاوی : «یاوی» صورت دیگری از «یابی» است.
100) خواب و قرار از وی بشد : مضطرب و پریشان شد؛ آرامش خود را از دست داد.
101) او را در گردانم : او را منصرف کنم.
102) در حالِ فَراغ خلوتی راست آید : در خلوت و محرمانه باید این موضوع را بگویم.
103) آن چه تازه شده است : آن چه تازه اتّفاق افتاده است.
104) شیر را آزمودم و اندازه ی زور و قوّت او معلوم کرد و رای و مکیدت او بدانست : شناسه ی «-َ م» از آخر فعل های «کرد» و « بدانست» به قرینه ی لفظی حذف شده است.
105) هوای عصیان از سر او باد خانه ای ساخت : خانه ی باد؛ محلی که در آن هوای بسیار جمع شود و باد بسیار از آن بوزد. مراد این است که کلّه اش پر از باد است.
106) من کاره شده ام دیدن گاو را : من از نزدیک شدن به گاوکراهت دارم و این امر را زشت می دانم.
107) گفت: شنزبه را بینم و از مضمونِ ضمیرِ او تنسّمی کنم؟ : « تنسّم » یعنی نسیم استنشاق کردن و مجازاً یعنی خبر جستن و اطّلاع حاصل کردن.
108) وحوش را به گوشت او نیک داشتی خواهم کرد : با گوشت او برای حیوانات مهمانی و ضیافت خواهم داد.
109) اتّفاق را گاو با ایشان برابر برسید : اتّفاقاً، از قضا.
110) سنگ سراچه ی دل به آب دیده می سفتم : اشک چشم که در شفّافیّت و درخشندگی و برندگی مانند الماس است.
111) عمر برف است و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غِرَّه هنوز : روز های کوتاه عمر مانند برف است در برابر آفتاب تابستان که عمر آن زود سپری می شود. اندکی از عمر باقی مانده در حالی که صاحب آن هم چنان غافل و مغرور است. «و» در مصراع اوّل، در معنای « مقابل و برابر » است.
112) ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار : ای کسی که با دست خالی به بازار رفته ای یقین دارم که با دستان خالی نیز باز خواهی گشت. ترسم: یقین دارم.
113) هر که مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید : کسی که محصول خود را پیش فروش کند، هنگام برداشت نیازمند دیگران می شود.
114) دامن از صحبت فراهم چینم : گوشه نشینی اختیار کنم.
115) زبان بریده به کنجی نشسته صُمُّ بُکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم : آن که خاموش و کر و گنگ در گوشه ای نشسته است، از کسی که مهار زبان خویش را در اختیار ندارد، بهتر است.
116) چندان که نَشاطِ ملاعبت کرد و بساط مدعنت گسترد، جوابش نگفتم : هر قدر زمینه ی شوخی و خنده را فراهم کرد، به او پاسخی ندادم.
117) به حکم ضرورت زبان درکشی : زبان درکشیدن یعنی خاموش شدن.
118) تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش : سر خویش گرفتن یعنی دنبال کار خود رفتن.
119) خلاف راه صواب است و نقضِ رای اولوالاباب: ذوالفِغارِ علی در نیام و زبان سعدی در کام : درست نیست که شمشیر علی(ع) در غلاف بماند(در پیکار با دشمنان از آن استفاده نشود) و سعدی نیز سکوت اختیار کند(سخنان زیبا و مفید نگوید)
120) رَوضَهٌ ماءُ نَهرِها سَلسال دَوحَهٌ سَجعُ طَیرِها مَوزُون : بوستانی که آب جویبارش خوشگوار و درختستانی که آوای پرندگانش خوش و آهنگین بود.
121) الکَریمُ اِذا وَعَدَ وَفی : جوان مرد وقتی وعده دهد، وفا کند.
122) فصلی در همان روز اتّفاق بیاض افتاد : در همان روز، پاک نویس کردن یک فصل از گلستان میّسر شد.
123) نکوهش مکن چرخ نیلوفی را : چرخ نیلوفری یعنی آسمان؛ کنایه از روزگار است.
124) نشاید ز دانا نکوهش بَری را : شایسته نیست که دانا عوامل مؤثرِ در کاری را نکوهش کند.
125) در خت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را : با فرا گرفتن علم و دانش از آسمان سر فرازتر خواهی شد و آن را به فرمان خود در خواهی آورد.
126) نگر، نشمری، ای برادر، گزافه به دانش دبیریّ و نه شاعری را : به هوش باش که بی جهت دبیری(نویسندگی) و شاعری را دانش واقعی نشمری.
127) بلی، این و آن هر دو نطق است لیکِن نَماند همی سحر، پیغمبری را : دبیری و شاعری هر دو نوعی سخن گفتن اند امّا هیچ شباهتی با سخن پیامبران(وحی) ندارد.
128) من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی دُرّ ِ لفظ دری را : من دُرّ پر ارزش سخن فارسی را در پای صاحبان قدرت(خوکان) قربانی نمی کنم.
129) نه همین می رمد آن نو گل خندان از من می کشد خار در این بادیه، دامان از من : نه تنها آن نو گل خندان(معشوق) مرا رها کرده است بلکه خار نیز از من دوری می گزیند.
130) گر چه مورم ولی آن حوصله با خود دارم که ببخشم، بُوَد ار مُلک سلیمان از من : توانایی، قدرت، قابلیّت.
131) از راهروانِ سفر عشق در این دشت گلگونه شرشکی است اگر راه نوردی است : تنها راه نوردِ راه عشق، اشکِ گلگون است. شاعر گونه را به دشت و اشک را به راه نورد این دشت تشبیه کرده است.
132) به گونه ی ماه نامت/ زبانزدِ آسمان ها بود : همان گونه که «ماه» مشهور آسمان است( در اوّلین نگاه ماه را در آسمان می توان دید)، نام تو- حضرت عباس(ع)- نیز مشهور آسمان است. شاعر با ظرافت تمام به لقب « قمر بنی هاشم » اشاره دارد.
134) و پیمان برادریت/ با جبل نور/چون آیه های جهاد،/ محکم : پیمان برادری با جبل نور اشاره به وفاداری حضرت عبّاس نسبت به برادرش امام حسین(ع) است.
135) تو آن راز رشیدی/ که روزی فرات/ بر لبت آورد : حضرت عبّاس، پس از ورود به شریعه ی فرات، دست بر آب زد و آب را تا لبان خشکیده رساند امّا وقتی به یاد تشنگی برادر و کودکان حرم افتاد، نتوانست آن را بیاشامد. شاعر با بیانی لطیف و بدیع به نکته اشاره کرده است.
136) تو آن راز رشیدی/ که روزی فرات/ بر لبت آورد/ و کنار درک تو/ کوه از کمر شکست : به دنبال شهادت حضرت عبّاس، امام حسین(ع) فرمود: الآن قد انکسر ظَهری؛ اکنون کمرم شکست.
سلام