وبلاگ علی محمد منجزی
آموزش زبان و ادبیات فارسی
چهارشنبه هفتم دی 1390
...  

نکات مهم و توضیحات پایانی درس ادبیّات فارسی (2)

1) سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است. : سلام او (رحمت الهی ) در صبحگاه، مؤمنان را  سرمستی و نشاط می بخشد.

2) مگذار مارا به که و مه : ما را اسیر کوچک و بزرگ نکن ( مارا جز به خودت به کس دیگر وامگذار.)

3) الهی، عبدالله عمر بکاست امّا عذر نخواست. : پیر شد.

4) الهی، عذر ما بپذر بر عیب های ما مگیر. : ما را بازخواست نکن.

5) که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را : زیرا سایه ی خوشبختی و رحمت الهی را بر سر همه ی موجودات عالم افکنده ای.

6) برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن      که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را : مقصود شاعر، بخشش فراوان علی(ع) است و به آیه ی « انّما ولیّکم الله و رسوله وَالّذین امنوا الّذین یقیمون الصّلوه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون » (آیه ی 55 مائده) اشاره دارد که حضرت علی(ع)، انگشتر خود را در نماز بیه سائل بخشید.

7) به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من        چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا؟ : در این بیت شاعر سؤالی را طرح کرده که به پاسخ نیاز ندارد و تنها برای تأکید بیشتر آمده است.(استفهام تأکیدی)

8) نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت      متحیّرم چه نامم شه ملک لا فتی را : اشاره به جمله ی مشهور « لافتی الّا علی لاسیف الّا ذوالفقار» است که ندایش هم زمان با رشادت های فوق العاده ی آن حضرت در غزوه ی احد در فضای آسمان پیچیده بود. معنی این جمله این است: جوانمردی چون علی و شمشیری چون ذوالفقار نیست.

9) که ز کوی او غباری به من آر توتیا را : توتیا را یعنی برای توتیا. «را» در این جا حرف اضافه و به معنی «برای» است.

10) چو تویی قضای گردان، به دعای مستمندان     که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را : ای علی، چون تو گرداننده ی قضا(تغییر دهنده ی قضا و پیشامدهای ناگوار) هستی، به حقّ دعای بی چارگان پیشامدهای بد را از ما دور گردان.

11) چه زنم چو نای هر دم، ز نوای شوق او دم؟         که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را : منظور از لسان غیب(لسان الغیب) حافظ شیرازی است.

12) ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب : مرغ حق، نوعی جغد؛که هنگام آواز خواندن گویی کلمه ی «حق» را تکرار می کند.

13) زمین آهنین شد سپهر آبنوس : زمین، مثل آهن سخت و آسمان پر از گرد و غبار گردید.

14) غمی شد ز پیکار دست سران : دست آن ها از نبرد با گرزهای سنگین خسته شد.

 

15) ز قلب سپه اندر آشفت توس                    بزد اسب کاید بر اشکبوس

      تهمن برآشفت و با توس گفت                  که رُهّام را جام باده ست جفت

      تو قلب سپه را به آیین بدار                      من اکنون پیاده کنم کارزار

معنی سه بیت: توس از فرار رُهّام برآشفت و آماده ی نبرد با اشکبوس شد. امّا رستم موافقت نکرد و گفت خود به نبردش می روم، زیرا رُهّام بیشتر اهل بزم است تا رزم. تو هم باید قلب سپاه را نگاه داری.

16) کمان به زه را به بازو فکند : کمان به زه بسته را بر بازو افکند. معمولاً پس از تیراندازی زه کمان را می گشودند(باز می کردند) تا کمان قابلیّت ارتجاع خود را از دست ندهد و چون به تیراندازی نیاز داشتند، زه را در کمان می کردند.

17) هماوردت آمد مشو بازِجای : فرار نکنريال بایست.

18) عنان را گران کرد و او را بخواند : افسار را کشید و ایستاد.

19) کشانی بدو گفت: با تو سِلیح          نبینم همی جز فسوس و مِزیح : سلیح و مِزیح همان سِلاح و مِزاح عربی است که در فارسی« ا » آن ها به « ی » تبدیل شده است. به این تغییر شکل « ممال »  می گویند. فسوس به معنی مسخره کردن و مزیح غیر جدّی بودن است.

20) یکی تیر الماس پیکان چو آب         نهاده بر او چار پرّ عقاب : تیری بُرنده چون الماس که نوک آن را جلا داده و بر آن چهار پر عقاب بسته بودند. معمولاً برای آن که تیر پس از رها شدن از کمان منحرف نشود، به قسمت انتهای آن پر عقاب می بستند.

21) کمان را بمالید رستم به چنگ                 به شست اندر آورد تیر خدنگ : رستم کمان را در چنگ گرفت و به شست تیر خدنگ را آماده ی پرتاب کرد. (شست، انگشتر مانندی از جنس استخوان بود که در انگشت دست می کردندو در وقت کمان داری، زه کمان را با آن می گرفتند.

22) براو راست خم کرد و چپ کرد راست         خروش از خم چرخ چاچی بخاست : رستم برای پرتاب تیر دست راست را خم و دست چپ را که کمان در آن بود، راست کرد؛ آن گاه خروش ازکمان برخاست. چاچ شهری بوده است که در آن تیر و کمان های خوب و محکم می ساختند.

23) چو سوفارش آمد به پهنای گوش              ز شاخ گوزنان برآمد خروش : همین که انتهای تیر به گوش رستم نزدیک شد، از کمان فریادی برخاست. گاهی کمان را از شاخ گوزن می ساختند.

24) قضا گفت گیر و قدر گفت ده : قضا گفت اشکبوس تیر را بگیر و قدر گفت رستم تیر را بزن.

25) به نام خدای هان آفرین      بینداخت شمشیر را شاه دین : بینداخت در این جا یعنی زد.

26) شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه : بالا رفتن درجه و حقوق کارمند دولت با توجّه به سوابق و سنوات خدمت.

27) ماشاءالله هفت قرآن به میان : برای پرهیز از بدی و دوری از مصیبت، این جمله به صورت دعا به کار می رفت.

28) دیدم ماشاءالله چشم بد دور آقا واترقّیده اند : تنزّل کردن، به عقب برگشتن.

29) قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است : تک و پوز، دک و پوز: سر و دهان.

30) سر زانوهای شلوارش که از بس شسته بودند به قدر یک وجب خورده رفته بود : ساییده شدن و از بین رفتن.

31) مشغول تماشا و وراندار این مخلوق کمیاب و شیٌ عُجاب بودم : اشاره به آیه ی « اِنَّ هذا لَشَیيءٌ عُجابٌ » سوره ی ص آیه ی 5 که معمولاً برای اشاره به امر شگفت به کار می رود.

32) مختارید وای خوب بود مهمانی را پس می خواندید : دعوت را پس می گرفتید.

33) اصلاً پاپی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم : اصرار می ورزند.

34) یکی از حضّار که کبّاده ی شعر و ادب می کشید : کبّاده ی چیزی را کشیدن یعنی ادعّای چیزی داشتن، خواستار چیزی بودن.

35) مهمانان سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی دانند : در محظور گیر کردن: در تنگنا افتادن، رودربایستی.

36) قطعهً بعد اٌخری : تکّه ای بعد از تکّه ی دیگر.

37) وَ کأنَ لم یکن شیئاً مذکوراً : بخشی از آیه ی اوّل سوره ی دهر است به معنی « چیزی قابل ذکر نبود » در این داستان یعنی تمام خوراکی ها سر به نیست شد.

38)  ما یتعلّقُ به : آن چه بدان وابسته است.

39) از « تولم » تا این جا بیش از چهار ساعت در راه بودند : نام دو محل است در خطّه ی گیلان.

40) آن را در کروج لای دسته برنج پیدا کرد : انباری برای نگه داشتن برنج.

41) رجز بخوان : رجز خواندن : کنایه از خودستایی کردن. در اینجا منظور تمسخر و تحقیر محمّدولی است.

42) چه قدر همین خود تو منو تلکه کردی؟ : تلکه کردن: پول یا مال را با مکر و فریب از کسی به دست آوردن.

43) الآن که راه بیفتیم خروس خوان می رسیم : وقتی خروس شروع به خواندن می کند؛ صبح زود.

44) نه جان دلم، با مال می رویم : حیوان؛ راهِ مال رو : مسیر و جاده ای که چارپایان از آن می گذرند.

45) حالا دلت خواسته برایت نَقل بگویم : نَقل گفتن : قصه گفتن.

46) تک و تنها می آید سی میدان : در این جا به معنی به طرف، به سوی.

47) فکری است : در حال فکر کردن است.

48) چه طور با آن همه دشمن لعین جر کند : جر کردن: جنگیدن، در افتادن.

49) سر و پکالش خینی می شود : سر و صورتش خونی می شود.

50) و لکم فی القصاص حیوهٌ یا اولی الالباب : ای خردمندان، حکم قصاص برای حفظ حیاط شماست.

51) امّا علامت، دیگر به خیابان اصلی پیچیده بود : عَلَم مخصوصی است که آن را معمولاً در ماه محرّم پیشاپیش دسته های عزاداری به حرکت در می آورند. در بالای آن لاله ها و پیکره هایی از مرغ و جز آن و در پایین آن شال های ترمه می آویزند و بر زبانه های فلزّی بدنه اش پَر یا گلوله ای از شیشه های رنگارنگ نصب می کنند.

51) مسیو تم، لابد خودت را یک جنتلمن تصوّر کرده ای : مسیو: کلمه ای فرانسوی به معنی « آقا »

جنتلمن: نجیب زاده و جوان مرد (این کلمه انگلیسی است.)

52) عفریت، چه کسی به یاغری تو خواهد آمد؟ : اهریمن، شیطان.

53) با عشق خود چه کنم : منظور از عشق خود، سرزمین غصب شده ی فلسطین است.

54) منتظر رسیدن تموز و پای کوبی دَبکه در موقع درو هستم : منظور پای کوبی و جشن ملّی است که در سوریه رواج دارد.

55) و از سایه های آبی، خارهای سرخ بر اجساد به جا مانده و طعمه ی عقاب و زاغ شده، فرو ریخت: از سایه های آبی، خارهای سرخ فروریخت: هواپیماهایی که بمب و موشک از آسمان فرو می ریزند.

56) دست هایش را به سنگ مردگان آویختند : سنگ شکنجه.

57)  دقایقی را که این گونه سپری می شدند، می شمرد : دقایق را شمردن: کنایه است به مفهوم انتظار کشیدن.

58) راه چشمه را باز گرفت : به سوی چشمه حرکت کرد.

59) شب بی کران در مقابل این مخلوق کوچک قد علم کرد : شب با تاریکی گسترده اش به مقابله با کوزت پرداخت. در این عبارت، آرایه ی « جان بخشی به اشیا (تشخیص) » وجود دارد.  این مخلوق کوچک : منظور کوزت است. قد علم کردن: به مقابله برخاستن

60) بیشه ظلمانی بود : بیشه کاملاً تاریک بود.

62) اعمال ما به ما وابسته است، هم چنان که درخشندگی به فسفر: آرایه ی تشبیه

63) اعمال ما ما را می سوزاند : کارهای نادرست ما، باعث مجازات ما می شوند.